تبليغاتX
زمانه ی ما

خانه | پست الکترونیک | آرشیو

زمانه ی ما

دانایی یعنی تسلط , تسلط یعنی احترام , احترام یعنی جامعه ی مدنی


(پرده اول)

از بلنگو با آخرین حجم صدایش نوحه پخش می شود.نوحه ای که بیشتر به موسیقی هوی متال (Heavy Metall) شبیه است تا به نوحه ای در مدح رنج امام در آن روزها.

اینجا هیئت حاج سید است. تکیه ای که در یکی از زمینهای دست نخورده ی کوچه ی ما با داربست و چادری بر روی آن ساخته شده است. چندین بار مکان این تکیه به علت اعتراض همسایگان تغییر یافته است.

موتوریهایی به صدای مهیب و سرعت بالا در کوچه در حال رفت وآمد هستند . خنده های بلند و حرف های رکیک جوانانی که در جلوی درب تکیه ایستاده اند انسان را به فکر فرو می برد که آیا اینها برای عزاداری شهادت رهبر آزادمردان جهان آمده اند و یا به دنبال هدفهای مرموز خود میگردند؟؟.                      

 خواهرم می خواهد از کوچه عبور کند از من کمک می خواهد که همراهیش کنم نکند جوانان سیاه پوش و سیاه قلبی که آنجا ایستاده اند مزاحمش شوند .

آخوندی را دعوت کرده اند تا در مورد تاریخ این واقعه تحلیلی ارائه دهد اما مگر چند نفر نشسته اند تا سخنرانی را گوش کنند؟شاید به تعداد انگشتان یک دست.

بلنگو همچنان صدایش بلند است بلند بلند. افرادیکه آماده دستور حاج سید هستند که دسته ی زنجیر زنی و طبل زنی راه بیاندازند حدودا بین 15 تا40 سال سن دارند که شاید یک مقاله هم در مورد آزادمردی امام نخوانده اند. این را با کمی صحبت کردن با آنها می توان فهمید .

حاج سید بلنگو را به دست می گیرد و دستور می دهد زنجیرها را توزیع کنند. طبل ها ,دوقل ها و سنج ها آماده می شوند تا بیش از پیش به صدای بلند بلندگو اضافه شوند. طبلها را نگاه می کنم هر سال بزرگتر از سال قبل هستند. طبلهایی که نه یکی نه دوتا بلکه 5 عدد هستند. طبلهایی که حتی از طبل درامز گروه متالیکا که یک کنسرت عظیم را پوشش می دهد بزرگترند.

طبل زدن شروع می شود. شیشه های خانه امان به لرزه در می آیند. مداح با شعرهایی که بیشتر شبیه اشعار موسیقی پاپ است شروع به خواندن -بخوانید نعره کشیدن- می کند.

دختران جوانی که از پدرهایشان اینبار به واسطه ی محرم اجازه گرفته اند که تا اینوقت شب (ساعت 11 شب)بیرون از منزل باشند به پسرهای جوان دسته نگاه می کنند.  پسرها با نگاه دخترها جوگیرتر می شوند و بر صدای طبل ها و حرکت زنجیرها اضافه می کنند.

فستیوال شادی سیاه به حرکت می افتد . دوری در کوچه هاو محلهای مجاور می زند . انگار که می خواهد به آدمهای کوچه های اطراف شاخ و شانه بکشد و اعلام حضور کند.

دسته به تکیه باز می گردد و همه منتظرتوزیع غذا هستند . غذا توزیع می شود . دستهاست که برای گرفتن غذا بالا رفته . به یکی می رسد به یکی نه. کودکی به گریه می افتد.

خانم ها وآاقایان دور هم جمع هستند و گل میگویند و گل می شنوند.

سرم آنقدر درد می کند که نمی توانم به درس خواندن ادامه دهم.

 

 

(پرده دوم)

 

با جعفر(یکی از دوستان صمیمی و قدیمی)قرار است بروم هیئت باکوچی. با خودم فکر می کنم این هیئت هم با بقیه هیئت ها فرقی ندارد . اما می خواهم تجربه اش کنم.

به کوچه ای می رسیم که خانه ای در انتهای آن چند پارچه ی سیاه بر روی در ورودی آن نصب است. چند پارچه ی سیاهی که نشان از هیئت دارد.

خبری از هیچ بلنگویی در بیرون از خانه نیست. هیچ صدای اضافی نمی آید.

وارد می شویم. دوستان خوش آمد می گویند. کفشهایمان را در می آوریم و مرتب در جا کفشی می گذاریم. تعداد کفشها خبر از حضور 20 تا 30 نفر می دهد.

ریش سفیدی که کت وشلوار مرتبی بر تن دارد در حال سخنرانی در مورد فلسفه ی عاشوراست که اطلاعات خوبی دارد. جعفر در گوشی به من می گوید سخنران, استاد الهیات دانشگاه ری است.

سخنرانی تمام می شود .  بروشورهایی توزیع می شود که اشعاری بر روی آنها نوشته شده که باید آنها را حفظ کنیم . اشعار زیبایی که خبر از برنامه ی منظمی می دهد.

مداح شروع می کند که پشت میکروفون بیاید. صدای او فقط در خانه محل هیئت پخش می شود نه هیچ جای دیگر.

هیچ زنجیری توزیع نمی شود .هیچ طبلی هم وجود ندارد.  اینجا مراسم سینه زنی است . از عربده کشیدن خبری نیست.

مداح شروع به مداحی می کند. آرام سینه می زنیم.

سخنرانی 1 ساعت طول کشید و سینه زنی 45 دقیقه.چهره ی نورانی بعضی از شرکت کنندگان فضای صمیمی را بوجود آورده است.

در پایان غذای نذری بین تمامی حضار توزیع می شود .ساعت 10:30 شب است که مراسم پایان می یابد.

به فکر فرو می روم که اینجا هیچ ریا کاری در کار نبود. شاید حتی 70% اهل محل از وجود چنین هیئتی خبر ندارند.هیئتی آرام و بی ریا اما پربارتر از بقیه.

 



+ نوشته شده در سه شنبه 25 دی1386 ساعت 1:20 قبل از ظهر توسط محمد.پ |

(1)

سفارش چراغی که در معدن استفاده می شود به شرکت داده شده بود. این چراغ بر روی کلاه کارگران قرار می گیرد تا بتوانند نور لازم برای رفت وآمد و کار در معدن را داشته باشند.

چراغ در ایران موجود نبود . مجبور بودیم که آنرا از خارج وارد کنیم. من مترجم و مسئول روابط بین الملل شرکت هستم. یعنی مکاتبات واردات چراغ با من بود.

همانروزهایی که باید اینکار را می کردم به مدت 3 روز به علت امتحانات پایان ترم مرخصی گرفته بودم.

وقتی برگشتم رییس می گفت هر چه زودتر باید مکاتبات را انجام دهی. چند روز است که کارگران معدن بیکار شده اند.

(2)

دوشنبه است . کارهای اداری دارم که انجام نشدن به موقع اشان با زندگی ام بازی می کند. شروع می کنم به تماس گرفتن با آن ادارات . هیچکس پاسخگو نیست . انگار همه مرده اند.

با یکی از دوستان که مدیر یکی از ادارات مهم است و شغل مهمی دارد تماس می گیرم. از صدایش می فهمم که خواب بوده است. می پرسم در شهر چه خبر است؟. می گوید مگر نمی دانی دولت به علت بارش برف امروز را تعطیل اعلام کرده . باز هم تعطیلی. روزهای معمولی نیز کارها به کندی پیش می رفت چه برسد به ....

نه تنها دو شنبه هم تعطیل است سه شنبه هم تعطیل اعلام شده. مجبورم صبر کنم تا چهارشنبه. شب سه شنبه اعلام می شود که به علت ادامه ی بارش برف در بعضی نقاط چهار شنبه هم تعطیل است.

انجام کارهای اداری که به زندگی ام بسته است به شنبه ی هفته ی بعد موکول می شود. این یعنی 5 روز تاخیر.

وقتی فکر می کنم که اگر در کلان محاسبه کنیم چند روز کشور ما عقب مانده تر شده است ....

(3)

سه روز تاخیر و بیکاری کارگران معدن آنقدر عذابم می داد که شبها خواب می دیدم باعث تاخیر درپیشرفت  ایرانم شده ام. بالاخره هر طور شده لامپها را رساندیم تا معدن روشن شود. اما هنوز هم عذاب وجدان تاخیر سه روزه آزارم می دهد.

راهی برای چنین و ضعیت های مهم یافتیم تا دیگر این مشکل پیش نیاید.

 

 



+ نوشته شده در چهارشنبه 19 دی1386 ساعت 5:40 بعد از ظهر توسط محمد.پ |

 

با اینکه چشمانش از همه زیباتر بود هیچگاه آرایششان نمیکرد.رنگ موهایش از رنگ طلا زیباتر بود.اینرا میشد از رنگ پوستش تشخیص داد.

پوست زیبای صورتش روشنایی خاصی به چهره اش داده بود.

مطمئنم که بدن زیبایی هم داشت اما از لباسهای بدن نما متنفر بود.

در تمامی آن سالها که میدیدمش هیچ گاه از آرایش های تند استفاده نمی کرد چرا که او زیبایی طبیعی اش را بیشتر از چهره سازی غیر طبیعی می پسندید.

راز ماندگاریش سادگی بود.

 

 



+ نوشته شده در جمعه 14 دی1386 ساعت 2:11 بعد از ظهر توسط محمد.پ |

نویسنده: جیل کامرون وسکات

تاریخ: نوآمبر 2004

مترجم : محمد پیره پور

 

به عنوان معلم پایه دوم ابتدایی مشغول به کار بود.اما زمانی به حرف آمد و حقیقت را گفت که یگان ذخیره ی ارتش آماده رفتن شده بود.

 

بدبین شدن

--------------------

ساعت داستان کلاس دوم "چارلز سیلاس"در مدرسه ابتدایی"ادوارد گیدن" واقع در فیلادلفیا به پایان رسیده بود.سیلاس  بر روی قالیچه ای بزرگ سفید رنگی که در گوشه ای از کلاس که مخصوص خواندن بود ,نشسته بود  . او کتاب عکسی را که برای بچه ها بالا گرفته بود تا آن را ببینند پایین گذاشت.

سیلاس به بچه ها گفت که اخبار جدیدی دارد که باید با آنها در میان بگذارد.امروز آخرین روزیست که او میتواند با آنها باشد .بجای اینکه سال تحصیلی را با آنها به پایان ببرد مجبور است که به عراق برای کمک به جنگی که شروع شده است برود.

پسر کوچکی به نام استیفن به گریه افتاد و بچه های دیگر نیز اشک هایشان سرازیر شده بود.سیلاس می گوید که مدرسه در قسمتی است که 95درصد افراد فقیر هستند و اکثر کودکان در خانه های بسیار فرسوده ای زندگی می کنند.

من برای آنها همچون پدر دومی بودم طوریکه آنها احساس می کردند که انگار پدرشان ترکشان می کند.

سیلاس سعی می کرد به بچه ها اطمینان دهد که برای انها حتما نامه می فرستد و برایشان بنویسد.اما این اشکها بودند که همچنان از چشمان بچه ها سرازیر می شد.

سیلاس به سمت تخته سیاه رفت تا بتواند پیام خداحافظی را برای بچه ها تو ضیح دهد.

" شما بهترین و عالی هستید".وقتی دختری به این نکته اشاره کرد که سیلاس "ترین" را برای کلمه عالی فراموش کرده است بنویسد او متوجه این مسئله شد که "ترین" را برای خودش نیز فراموش کرده است.

سیلاس حدودا 40 سا ل داشت اما فقط 7 ماه به تدریس پرداخته بود.

شغل شیفتی خود به عنوان برنامه ریز کامپیوتری را رها کرده بود تا بتواند در مدرسه ای در قسمتهای مرکزی شهر معلمی کند.سیلاس که در کنار کار اصلی خود به نوشتن داستانهایی با نامهای "معجون موش کور" و " رفیق خرگوش " نیز می پرداخت بر خلاف حقوق کمی که داشت از همان ابتدا که پایش را به کلاس درس گذاشته بود مطمئن بود که بهترین تصمیم را گرفته است.

او از همان ابتدا  این احساس را در خود می دید که برای تدریس متولد شده است. اما حالا باید آنجا را ترک می کرد.لشکر شماره 2228 نیروی هوایی یعنی نیروی ذخیره ارتش که برای افزایش دستمزد به آن ملحق شده بود تا بتواند چهار فرزند و همسرش را بیشتر حمایت کند برای اولین بار در تاریخ پیدایش خود آماده حرکت شده بود.

سه ماه بعد سیلاس کسیکه هرگز از خانواده اش بیش از چند روز دور نبوده است به مرکز عراق(42 مایلی شمال بغداد ) می رسد.غروب خورشید در اولین شب نمایش درخشانی از رنگ نارنجی و سرخ بود که هیچ گاه او چنین منظره ای ندیده بود بطوریکه متحیرش کرده بود.سپس شباهنگام راه شیری نیز با نقاطی در

 آسمانی ستاره ای که صورت فلکی را آشکار می ساخت نمایان بود.

او می گوید: همه چیز پر شور بود تا اینکه خمپاره ها شروع به باریدن کردند.ناگهان شب تبدیل به حرج و مرجی بزرگ شد.هنوز پناهگاه هایی ساخته نشده بود به همین علت سیلاس خود را به زمین پرت کرد .زمینی که بیشتر شبیه به گل و لجن جامد بود.

سربازانی که 1200 یارد فاصله داشتند صدمه دیده بودند .هنگامیکه آقای رئیس جمهور پایان خصومت ها را اعلام میکرد  واقعیت نشان می داد که تا پایان جنگ فاصله زیادی هست.سیلاس همچنین توضیح می دهد که ما در منطقه ای خوب و دوستانه نبودیم.

به آنها گفته شده بود که به هیچ کس اعتماد نکنند .کارگران محلی که در روز به پایگاه برای کمک به نقاشی و بازسازی می آیند می توانند همان افرادی باشند که در شب اقدام به حملات می کنند.

سیلاس که دوستی غریزی اش کم کم از بین میرود ادامه میدهد که بعضی ها ما را آزادیبخش می خوانند و بعضی های دیگر نیروهای اشغالگر.

او ادامه می دهد شما نمی توانید کمکی بکنید.وضعیتی مشابه این فقط شما را سختگیر می کند.

انفجارهای متعددی که چه در شب و چه در روز اتفاق می افتد و هیچ هدفی وجود ندارد که آنها را نشانه رفت.

می توانید صدای آر-پی-جی ها را در نزدیکی خود بشنوید و وقتی هلیکوپترها به آنجا می رسند آنها بسیار از آنجا فاصله گرفته اند.

سیلاس می گوید: شایعات پراکنده می شود که کامیون نیسان بیرون دروازه اقامتگاه به سمت حصارها با بمبهای کشنده حمله می کند.نمی خواهید بدبین باشید اما بدبین می شوید.

 

همیشه آماده باش

----------------------

در گرمای بیرحم و ناتوان کننده 110 درجه ای پایگاه بلد(از پایگاه های سابق صدام) سربازان در اطراف محلهای اقامتی خود سنگر بندیهایی تشکیل می دهند. آنها پناهگاهی برای خودشان  بوسیله یک کانتینر بزرگ که بالایش گونیهای شنی قرار داده اند ساخته اند.کانتینری که در حفره ی بزرگی که روزها طول کشید ه تا حفر کرده اند قرار داده اند.

تنها کاری که در مقابل درجه ی گرمای بسیار بالا می شد انجام داد بالا بردن آستین یونیفورم های استتار در صحرا بود.

سیلاس اضافه می کند که ما همیشه در حالت آماده باش بودیم .همیشه لباسهای آماده به رزم به تن داشتیم.تفنگ های ام-16 و مهمات دیگر را هر جا که می رفتیم با خود حمل می کردیم چرا که هیچ وقت نمی شد درست حدس زد که کی مورد حمله قرار می گیریم.

لباسهای محافظتی کولار(Kevlar)و ماسک گاز هم به وسایل دیگر اضافه شده بود.

شبها که به پاسبانی اطراف سپری می شد سیلاس دیگر موفق به دیدن صورت فلکی نشد.

او بیاد می آورد : فقط می توانستم موشکها یی که به سمتمان پرتاب میشد و شهری که در آتش می سوخت را بیبنم.آتش سوزیهای بزرگی که دیگر قابل کنترل نبودندو هنوز هم انگار در مغزم می سوزند.

سزبازان آموزش دیده بودند که بر روی هر چیزی که مظنون به نظر بیاد آتش بگشایند.

یک شب منوری اتفاقی باعث آتش سوزی در زمین کنار پایگاه شده بود .وقتی کشاورز و پسرانش برای اطفای حریق رفته بود سربازان آمریکایی با این فکر که مورد حمله قرار گرفته اند آنها را به اشتباه به قتل می رسانند.

سیلاس می گوید: ترازدیهایی همچون این بسیار اتفاق افتاده است.

ترس هرگز از ذهن ها خارج نمی شود.

پرواز بر صحرا که تمرین روزمره در هلیکوپترهای چینوک بود خیلی تمرین خاصی نبود اما انجام می شد.

سیلاس ادامه می دهد: بسیاری از هواپیماهای ما گاه و بی گاه صدمه می دیدند و هر وقت شما در پرواز بودید این به این معنی است که شما تبدیل به هدفی برای هر کسی که بر روی زمین سلاح داشت شده اید.

سیلاس شروع به دعا کردن کرد.او می گوید : انتخاب دیگری ندارم .می خواهم زنده بمانم که بتوانم فرزندانم را در حال رشد ببینم.اینجا همان جاییست که هر لحظه ممکن است رویای من شکسته شود.اینجا شما با کسانی هستید که می خواهند شما را بکشند در حالیکه از خانواده و فرزندانتان که به شما احتیاج دارند و به شما تکیه کرده اند دورید.

هنگامیکه کلیسای کوچکی با چادر ساخته شد سیلاس به طور منظم خدمات روزهای یکشنبه را انجام می داد .

کلیسایی که مراسمش توسط کشیشی کاتولیک برگزار می شد.

همچنین او در کویت با یک دکتر ارتشی یهودی دوست شده بود و حالا هر دوی آنها در عراق بودند که شبهای جمعه به آنها می پیوست تا به جشن شبت (Shabbat) که یادگیری کلمات هبری است بپردازند.

یک روز بهد از ظهر هنگامیکه سیلاس بر روی خرده سنگهای کنار اقامتگاه قدم می زد مثل همیشه یکی از سنگهای آتشفشانی خارا را برداشت. سنگی که ایندفعه ویزگی خاصی داشت.سنگی که سنگ دعایش شده بود.او می گوید : آنقدر آن را مالیدم که شبیه به اثر شستم شده است.بخاطر همین است که انقدر دعا می کنم .

همچنان که هفته ها آرام آرام می گذشتند سیلاس نیز بیشتر و بیشتر متوجه این میشد که او تنها فرد حاضرنیست  که در این جنگ وحشی که در سرزمینهای مقدس بابل صورت می گیرد.

دجله رودی که تنها یک مایل از اقامتگاه فاصله داشت یکی از آن 4 رودی است که بر طبق کتا ب مقدس در بهشت یافت می شود.

آن یکی یعنی فرات مایلها فاصله دارد.بر خلاف خشونتهای بی توقف , اردوگاه چهره دیگری به خود گرفته بود .سیلاس می گوید: ما اینجاییم. مخروبه ای که طوفان شن و لجن از اطراف بسمتش حرکت می کنند.هر چند که اینجا همان جاییست که مردم بابل باستان نیز بر روی آن قدم نهاده اند.

 

 

تعمید یافتن در بابل

----------------------

 

همچنان که او سنگ دعایش را می مالید سیلاس شروع به این تصور کرد که ممکن است بتواند در دجله تعمید بیابد.سیلاس توضیح می دهد: خیلی نزدیک بود که در این جای مقدس بمیرم. و این نعمت که خداوند به من داد بسیار برایم مهم بود.هر چند که دلیلش را نمی دانم.

وی از اردوگاه به سرعت پنهان شد تا در دجله تعمید کند اما از اینکه در راه مورد حمله قرار بگیرد می ترسید.

در شبی که همچنان حملات خمپاره ای ادامه داشت کشیش به دنبال داوطلبی می گشت که بتواند او را هفته آینده تا معبر هلیکوپترها ببرد .وی می خواست به بابل سفر کند.دستهای سیلاس بالا رفت.

شنبه هنگامیکه مشخص شد که صندلی خالی برای او وجود دارد که بتواند مسافرتش را انجام دهد او بسیار خوشحال و سرزنده شده بود.هلیکوپترها آنقدر کوتاه پرواز می کردند که بتوانند اجتماعی از گله های گوسفند را در حوالی شهر متفرق کنند.

سیلاس اضافه میکند: سپس قصرهای بابیلون نمایان شد ند .قصر باستانی نبوچاندزار و قصر سابق صدام چشم اندازی به شهر داشت.

زمانیکه بر می گشتند او متوجه شد که کشیشی که هیئت اعزامی را همراهی می کرد  قصد تعمیم دادن سربازی دیگر در فرات را دارد.او خواهش کرد که برای او هم اینکار را انجام دهد.

سیلاس جیبهایش را خالی کرد و پیرهنش را در آوردو منتظر ماند.

به آنها هشدار داده بودند که ابهای باستانی آلوده هستند اما سیلاس آزاد بود که ببیند بچه ماهیهایی در آبهای تیره شنا می کردند.انجا زندگی وجود داشت و وقتی کشیش به او اشاره کرد او با اعتماد کامل به فرات رفت و خود را تعمیم داد.

برای سیلاس عراق بعد از آن روز هر گز مانند قبل نبود.او می گوید: صبر و تحملم بیشتر شد.بسیاری از ترسهایم انگار همراه با آب تبخیر شده بود . خطر مثل سابق بود اما من آدم متفاوتی شده بودم.

چند ماه بعد بود که سیلاس خود را در کلاس دیگری می دید. افسر ارتباطات یگان پروفسوری از دانشگاه "پپرودین" بود . دانشجویی که در انجا بود کیف های مدرسه و هر چه که برای مدارس عراق نیاز بود جمع آوری کرده بود.سیلاس داوطلب بود که برود.

حتی در ماموریت های خوب نیز هیچ آمادگی برای ترس از تله ها وجود نداشت.

او می گوید: ما قفل شدیم و در مبارزه ای کامل مورد فشار قرار گرفتیم.لوازم مدرسه حمل می کردیم اما هر دقیقه با لوازم بمب گذاری مواجه می شدیم.مردیکه برای ما چای می ریخت ممکن بود همان کسی باشد که شب به سمت ما آتش می گشاید.

سیلاس از دیدن مدرسه ها شوکه شده بودو می گوید: طبقه ها کثیف بودند و پنجره ها شکسته.از برق خبری نبود.تنها ردیف هایی از میزها فضای آنجا را پر کرده بودند و هیچ چیزی بر روی دیوارها نصب نبود.

اما کودکان انگار همان کودکانی بودند که در فیلادلفیا ترکشان کرده بودم.

سیلاس ادامه می دهد: پسر کوچکی که از بالا تا پایین براندازم کرد با انگشت شستش به من علات میداد.

این کودکان می توانند همان دانش آموزان خودم باشند.سلاحم را کنار گذاشتم . هرگز نمیتوانستم بچه ها را با اسلحه ای در دستانم دوست داشته باشم.

 

سیلاس بعد از 425روز دوری در بهار گذشته به وطن بازگشت.پاییز امسال او به تدریس در مدرسه فیلادلفیا باز می گردد و بجای پاسبانی 27 ساعته در برج مراقبت به خواندن کتاب "آرتور به مدرسه روزانه باز میگردد" می پردازد.

سیلاس می گوید: خیلی عالیست که برگشتم.

سنگ دعا؟؟سنگ دعا را هم هر جایی می رود همراه خودش می برد.

 

 

 

 

 



+ نوشته شده در چهارشنبه 12 دی1386 ساعت 7:21 بعد از ظهر توسط محمد.پ |

اگر انسان را به دو بخش نرم افزار و سخت افزار تقسیم کنیم و قبول داشته باشیم که این نرم افزارها هستند که بخش سخت افزاری زندگی را تشکیل می دهند به این باور می رسیم که گاهی اوقات نشانه هایی در رویاها و خیالهای ما وجود دارند که زندگی واقعی ما را تشکیل خواهند داد.

خانواده ,عشق ,امید ,معجزه,مبارزه با تقدیر و مرگ عناصری هستند که انسان قرن بیست و یکم روز به روز با معنای نرم افزاری آن فاصله می گیرد.

لیندا( با بازی ساندرا بولاک) مو قعیتی پیدا می کند که می تواند به دو سرزمین دنیای خیالی و دنیای واقعی پرواز کند بطوریکه زمان در دنیای واقعی به پازلی برای او تبدیل می شود.

در دنیای خیالی واقعیت آینده را می بیند.لیندا شخصیت معصوم خانواده که با فکر خیانت شوهرش روبه رو می شود تصمیم می گیرد که به جنگ با زمان برود و یا بهتر است بگویم جنگ با تقدیر.

او می خواهد از فکر خیانت همسرش جلو گیری کند و او را با بر انگیختن حس عشق او نسبت به فرزندانش (2 دخترش) به خانواده خود برگرداند.

فیلم با لوکیشنی آغاز می شود که در آن جیم با هدیه کردن خانه ای مجلل به لیندا او را سورپرایز می کند که حاکی از عشق صاف و ساده ی مرد به خانواده و همسرش است.سورپرایزی که با موقعیتی که برای لیندا پیش می آید روز به روز بیشتر می شود.

کارگردان (منان یاپو) هر چه بیشتر از نشانه ها یی که نشان از آینده دارند استفاده می کند.

در مقابل همان خانه در شبی بارانی جنگ لفظی بین لیندا و همسرش جیم در می گیرد که ناگهان کابلهای برق متصل به تیر برق آتش می گیرند و به سمت جیم و لیندا فرود می آیند.لیندا و جیم دست همدیگر را می گیرند و پا به فرار می گذارند و جان سالم به در می برند.

"220 مایلی بزرگراه مابل" جاییکه مهمترین اتفاق فیلم اتفاق می اقتد نیز از دیگر نشانه های موجود در فیلم است که بیینده را تحت تاثیر قرار می دهد.

هدف اصلی فیلم تلاش برای حفظ چارچوب خانواده است که در فیلمهای بسیاری از فیلمسازان بزرگ همچون "لارس فون تریه" و "برگمان" دیده می شود.

فیلم را به تمام علاقه مندان تو صیه می کنم.

دو سینمای فرهنگ (سانس 10 شب) و سینما سپیده (سانس 9.30 شب) به اکران فیلم می پردازند.

لازم به ذكر است كه فيلم به زبان اصلي(انگليسي) و زير نويس فارسي پخش مي شود.



+ نوشته شده در دوشنبه 10 دی1386 ساعت 6:41 بعد از ظهر توسط محمد.پ |

مثل هر سال زمان تنها جشنواره موسیقی پر اهمیت رسید(جشنواره ۲۳ام).امسال بر خلاف سالهای گذشته شاهد برنامه ی منظم تری هستیم .بطوریکه هر شب حدودا 20 اجرا خواهیم داشت.

شاید تنها نکته ی ضعف کلی جشنواره  صرفنظر بعضی از بزرگان موسیقی سنتی و کلاسیک از حضور در این دوره باشد چرا که نکات بسیار مثبتی رو از قبیل به رسمیت شناخته شدن موسیقی پاپیولار از طرف برگزار کنندگان جشنواره , اضا فه کردن تالارها ی بیشتری که در نقاط متفاوت شهر هستند و افزودن قسمت سخنرانی در باب انواع موسیقی که در خانه هنرمندان برگزار می شود نشان از جشنواره ای پر بار تر از سالهای قبل دارد که از دست دادن آن برای دوستداران موسیقی تاسف بار خواهد بود.

اما یکی از نکاتی که همیشه بحث بر انگیز بوده حضور بسیار کم موسیقیدانان خارجی است.نکته ای که

مطمئنا طرفداران موسیقی در ایران تشنه ی آن هستند.

قیمت بلیطها هم از 7000 تا 10000 تومان در نظر گرفته شده است.

از هنرمندان بنام حاضر نیز می توان به فرهاد فخر الدینی (رهبر ارکستر ملی),هوشنگ کامکار (رهبر ارکستر سمفونیک تهران)و جلال

ذوالفنون نام برد.لیلی افشار نیز که اولین بانوی ایرانی دارنده ی درجه ی دکترا در رشته ی گیتار می باشد نیز به اجرای چند برنامه خواهد پرداخت.

به بخش تازه وارد پاپ (پاپیولار) هم اگر نظری بیندازیم با حضور خوانندگانی همجون خشایار اعتمادی و حمید عسگری مواجه خواهیم شد که اختصاص بزرگترین تالاردوره(تالار بزرگ کشور),نشان از اهمیت این

بخش دارد.(شاید روزی شاهد سبکهایی همچون رپ,راک و ... باشیم.).

انتخابهای من برای امسال ارکستر ملی,ارکستر سمفونیک تهران,گرو ه های آوای فاخته و شور و همچنین از پاپ هم مانی رهنما هستند که امیدوارم اجراهای خوبی باشند.

برای دانشجویان نیز تخفیف 50 % در نظر گرفته شده که باید بلیطها  از اموزشگاه مو سیقی آوای سرایش(متعلق به کامبیز روشن روان) تهیه شود.

در هر صورت به عنوان یک علاقه مند به موسیقی امیدوارم که جشنواره ی امسال توانای گرما بخشیدن به موسیقی یخ زده کشور باشد و علاقه مندان  را ضی باشند.

جشنواره موسیقی فجر تا 8 دی ماه ادامه خواهد داشت.

 اطلاعات تکمیلی 



+ نوشته شده در چهارشنبه 5 دی1386 ساعت 0:45 قبل از ظهر توسط محمد.پ |

منوی اصلی

درباره ی وبلاگ


محمد.پ هستم.متولد ششم شهریور 1363.اجتماعی می نویسم.گاهی هم سیاسی,فرهنگی,هنری و ورزشی.در رشته ی تدریس و ترجمه ی زبان انگلیسی درس خوانده ام و هم اکنون نیز در کنار ادامه ی تحصیل در رشته های دیگر به تدریس و ترجمه می پردازم.اینجاو آنجا هم قلمی می زنم.نوشتن را یکی از بالاترین نعمت های الهی می دانم و هدفم از نوشتن بهتر فکر کردن و گرفتن نتیجه ی بهتر در زندگی است.آرزویم جهانی آباد و مردمانیست که در صلح به شادی روزگار می گذرانند.

آرشیو

دوستان اهل قلم

سایت های مرتبط

امکانات

RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM





Powered by WebGozar

قالب وبلاگ بلاگفا

کلیه ی حقوق مادی و معنوی وبلاگ zamaneyema محفوظ می باشد.
طراحی شده توسط یاس تم