|
نویسنده: جیل کامرون وسکات
تاریخ: نوآمبر 2004
مترجم : محمد پیره پور
به عنوان معلم پایه دوم ابتدایی مشغول به کار بود.اما زمانی به حرف آمد و حقیقت را گفت که یگان ذخیره ی ارتش آماده رفتن شده بود.
بدبین شدن
--------------------
ساعت داستان کلاس دوم "چارلز سیلاس"در مدرسه ابتدایی"ادوارد گیدن" واقع در فیلادلفیا به پایان رسیده بود.سیلاس بر روی قالیچه ای بزرگ سفید رنگی که در گوشه ای از کلاس که مخصوص خواندن بود ,نشسته بود . او کتاب عکسی را که برای بچه ها بالا گرفته بود تا آن را ببینند پایین گذاشت.
سیلاس به بچه ها گفت که اخبار جدیدی دارد که باید با آنها در میان بگذارد.امروز آخرین روزیست که او میتواند با آنها باشد .بجای اینکه سال تحصیلی را با آنها به پایان ببرد مجبور است که به عراق برای کمک به جنگی که شروع شده است برود.
پسر کوچکی به نام استیفن به گریه افتاد و بچه های دیگر نیز اشک هایشان سرازیر شده بود.سیلاس می گوید که مدرسه در قسمتی است که 95درصد افراد فقیر هستند و اکثر کودکان در خانه های بسیار فرسوده ای زندگی می کنند.
من برای آنها همچون پدر دومی بودم طوریکه آنها احساس می کردند که انگار پدرشان ترکشان می کند.
سیلاس سعی می کرد به بچه ها اطمینان دهد که برای انها حتما نامه می فرستد و برایشان بنویسد.اما این اشکها بودند که همچنان از چشمان بچه ها سرازیر می شد.
سیلاس به سمت تخته سیاه رفت تا بتواند پیام خداحافظی را برای بچه ها تو ضیح دهد.
" شما بهترین و عالی هستید".وقتی دختری به این نکته اشاره کرد که سیلاس "ترین" را برای کلمه عالی فراموش کرده است بنویسد او متوجه این مسئله شد که "ترین" را برای خودش نیز فراموش کرده است.
سیلاس حدودا 40 سا ل داشت اما فقط 7 ماه به تدریس پرداخته بود.
شغل شیفتی خود به عنوان برنامه ریز کامپیوتری را رها کرده بود تا بتواند در مدرسه ای در قسمتهای مرکزی شهر معلمی کند.سیلاس که در کنار کار اصلی خود به نوشتن داستانهایی با نامهای "معجون موش کور" و " رفیق خرگوش " نیز می پرداخت بر خلاف حقوق کمی که داشت از همان ابتدا که پایش را به کلاس درس گذاشته بود مطمئن بود که بهترین تصمیم را گرفته است.
او از همان ابتدا این احساس را در خود می دید که برای تدریس متولد شده است. اما حالا باید آنجا را ترک می کرد.لشکر شماره 2228 نیروی هوایی یعنی نیروی ذخیره ارتش که برای افزایش دستمزد به آن ملحق شده بود تا بتواند چهار فرزند و همسرش را بیشتر حمایت کند برای اولین بار در تاریخ پیدایش خود آماده حرکت شده بود.
سه ماه بعد سیلاس کسیکه هرگز از خانواده اش بیش از چند روز دور نبوده است به مرکز عراق(42 مایلی شمال بغداد ) می رسد.غروب خورشید در اولین شب نمایش درخشانی از رنگ نارنجی و سرخ بود که هیچ گاه او چنین منظره ای ندیده بود بطوریکه متحیرش کرده بود.سپس شباهنگام راه شیری نیز با نقاطی در
آسمانی ستاره ای که صورت فلکی را آشکار می ساخت نمایان بود.
او می گوید: همه چیز پر شور بود تا اینکه خمپاره ها شروع به باریدن کردند.ناگهان شب تبدیل به حرج و مرجی بزرگ شد.هنوز پناهگاه هایی ساخته نشده بود به همین علت سیلاس خود را به زمین پرت کرد .زمینی که بیشتر شبیه به گل و لجن جامد بود.
سربازانی که 1200 یارد فاصله داشتند صدمه دیده بودند .هنگامیکه آقای رئیس جمهور پایان خصومت ها را اعلام میکرد واقعیت نشان می داد که تا پایان جنگ فاصله زیادی هست.سیلاس همچنین توضیح می دهد که ما در منطقه ای خوب و دوستانه نبودیم.
به آنها گفته شده بود که به هیچ کس اعتماد نکنند .کارگران محلی که در روز به پایگاه برای کمک به نقاشی و بازسازی می آیند می توانند همان افرادی باشند که در شب اقدام به حملات می کنند.
سیلاس که دوستی غریزی اش کم کم از بین میرود ادامه میدهد که بعضی ها ما را آزادیبخش می خوانند و بعضی های دیگر نیروهای اشغالگر.
او ادامه می دهد شما نمی توانید کمکی بکنید.وضعیتی مشابه این فقط شما را سختگیر می کند.
انفجارهای متعددی که چه در شب و چه در روز اتفاق می افتد و هیچ هدفی وجود ندارد که آنها را نشانه رفت.
می توانید صدای آر-پی-جی ها را در نزدیکی خود بشنوید و وقتی هلیکوپترها به آنجا می رسند آنها بسیار از آنجا فاصله گرفته اند.
سیلاس می گوید: شایعات پراکنده می شود که کامیون نیسان بیرون دروازه اقامتگاه به سمت حصارها با بمبهای کشنده حمله می کند.نمی خواهید بدبین باشید اما بدبین می شوید.
همیشه آماده باش
----------------------
در گرمای بیرحم و ناتوان کننده 110 درجه ای پایگاه بلد(از پایگاه های سابق صدام) سربازان در اطراف محلهای اقامتی خود سنگر بندیهایی تشکیل می دهند. آنها پناهگاهی برای خودشان بوسیله یک کانتینر بزرگ که بالایش گونیهای شنی قرار داده اند ساخته اند.کانتینری که در حفره ی بزرگی که روزها طول کشید ه تا حفر کرده اند قرار داده اند.
تنها کاری که در مقابل درجه ی گرمای بسیار بالا می شد انجام داد بالا بردن آستین یونیفورم های استتار در صحرا بود.
سیلاس اضافه می کند که ما همیشه در حالت آماده باش بودیم .همیشه لباسهای آماده به رزم به تن داشتیم.تفنگ های ام-16 و مهمات دیگر را هر جا که می رفتیم با خود حمل می کردیم چرا که هیچ وقت نمی شد درست حدس زد که کی مورد حمله قرار می گیریم.
لباسهای محافظتی کولار(Kevlar)و ماسک گاز هم به وسایل دیگر اضافه شده بود.
شبها که به پاسبانی اطراف سپری می شد سیلاس دیگر موفق به دیدن صورت فلکی نشد.
او بیاد می آورد : فقط می توانستم موشکها یی که به سمتمان پرتاب میشد و شهری که در آتش می سوخت را بیبنم.آتش سوزیهای بزرگی که دیگر قابل کنترل نبودندو هنوز هم انگار در مغزم می سوزند.
سزبازان آموزش دیده بودند که بر روی هر چیزی که مظنون به نظر بیاد آتش بگشایند.
یک شب منوری اتفاقی باعث آتش سوزی در زمین کنار پایگاه شده بود .وقتی کشاورز و پسرانش برای اطفای حریق رفته بود سربازان آمریکایی با این فکر که مورد حمله قرار گرفته اند آنها را به اشتباه به قتل می رسانند.
سیلاس می گوید: ترازدیهایی همچون این بسیار اتفاق افتاده است.
ترس هرگز از ذهن ها خارج نمی شود.
پرواز بر صحرا که تمرین روزمره در هلیکوپترهای چینوک بود خیلی تمرین خاصی نبود اما انجام می شد.
سیلاس ادامه می دهد: بسیاری از هواپیماهای ما گاه و بی گاه صدمه می دیدند و هر وقت شما در پرواز بودید این به این معنی است که شما تبدیل به هدفی برای هر کسی که بر روی زمین سلاح داشت شده اید.
سیلاس شروع به دعا کردن کرد.او می گوید : انتخاب دیگری ندارم .می خواهم زنده بمانم که بتوانم فرزندانم را در حال رشد ببینم.اینجا همان جاییست که هر لحظه ممکن است رویای من شکسته شود.اینجا شما با کسانی هستید که می خواهند شما را بکشند در حالیکه از خانواده و فرزندانتان که به شما احتیاج دارند و به شما تکیه کرده اند دورید.
هنگامیکه کلیسای کوچکی با چادر ساخته شد سیلاس به طور منظم خدمات روزهای یکشنبه را انجام می داد .
کلیسایی که مراسمش توسط کشیشی کاتولیک برگزار می شد.
همچنین او در کویت با یک دکتر ارتشی یهودی دوست شده بود و حالا هر دوی آنها در عراق بودند که شبهای جمعه به آنها می پیوست تا به جشن شبت (Shabbat) که یادگیری کلمات هبری است بپردازند.
یک روز بهد از ظهر هنگامیکه سیلاس بر روی خرده سنگهای کنار اقامتگاه قدم می زد مثل همیشه یکی از سنگهای آتشفشانی خارا را برداشت. سنگی که ایندفعه ویزگی خاصی داشت.سنگی که سنگ دعایش شده بود.او می گوید : آنقدر آن را مالیدم که شبیه به اثر شستم شده است.بخاطر همین است که انقدر دعا می کنم .
همچنان که هفته ها آرام آرام می گذشتند سیلاس نیز بیشتر و بیشتر متوجه این میشد که او تنها فرد حاضرنیست که در این جنگ وحشی که در سرزمینهای مقدس بابل صورت می گیرد.
دجله رودی که تنها یک مایل از اقامتگاه فاصله داشت یکی از آن 4 رودی است که بر طبق کتا ب مقدس در بهشت یافت می شود.
آن یکی یعنی فرات مایلها فاصله دارد.بر خلاف خشونتهای بی توقف , اردوگاه چهره دیگری به خود گرفته بود .سیلاس می گوید: ما اینجاییم. مخروبه ای که طوفان شن و لجن از اطراف بسمتش حرکت می کنند.هر چند که اینجا همان جاییست که مردم بابل باستان نیز بر روی آن قدم نهاده اند.
تعمید یافتن در بابل
----------------------
همچنان که او سنگ دعایش را می مالید سیلاس شروع به این تصور کرد که ممکن است بتواند در دجله تعمید بیابد.سیلاس توضیح می دهد: خیلی نزدیک بود که در این جای مقدس بمیرم. و این نعمت که خداوند به من داد بسیار برایم مهم بود.هر چند که دلیلش را نمی دانم.
وی از اردوگاه به سرعت پنهان شد تا در دجله تعمید کند اما از اینکه در راه مورد حمله قرار بگیرد می ترسید.
در شبی که همچنان حملات خمپاره ای ادامه داشت کشیش به دنبال داوطلبی می گشت که بتواند او را هفته آینده تا معبر هلیکوپترها ببرد .وی می خواست به بابل سفر کند.دستهای سیلاس بالا رفت.
شنبه هنگامیکه مشخص شد که صندلی خالی برای او وجود دارد که بتواند مسافرتش را انجام دهد او بسیار خوشحال و سرزنده شده بود.هلیکوپترها آنقدر کوتاه پرواز می کردند که بتوانند اجتماعی از گله های گوسفند را در حوالی شهر متفرق کنند.
سیلاس اضافه میکند: سپس قصرهای بابیلون نمایان شد ند .قصر باستانی نبوچاندزار و قصر سابق صدام چشم اندازی به شهر داشت.
زمانیکه بر می گشتند او متوجه شد که کشیشی که هیئت اعزامی را همراهی می کرد قصد تعمیم دادن سربازی دیگر در فرات را دارد.او خواهش کرد که برای او هم اینکار را انجام دهد.
سیلاس جیبهایش را خالی کرد و پیرهنش را در آوردو منتظر ماند.
به آنها هشدار داده بودند که ابهای باستانی آلوده هستند اما سیلاس آزاد بود که ببیند بچه ماهیهایی در آبهای تیره شنا می کردند.انجا زندگی وجود داشت و وقتی کشیش به او اشاره کرد او با اعتماد کامل به فرات رفت و خود را تعمیم داد.
برای سیلاس عراق بعد از آن روز هر گز مانند قبل نبود.او می گوید: صبر و تحملم بیشتر شد.بسیاری از ترسهایم انگار همراه با آب تبخیر شده بود . خطر مثل سابق بود اما من آدم متفاوتی شده بودم.
چند ماه بعد بود که سیلاس خود را در کلاس دیگری می دید. افسر ارتباطات یگان پروفسوری از دانشگاه "پپرودین" بود . دانشجویی که در انجا بود کیف های مدرسه و هر چه که برای مدارس عراق نیاز بود جمع آوری کرده بود.سیلاس داوطلب بود که برود.
حتی در ماموریت های خوب نیز هیچ آمادگی برای ترس از تله ها وجود نداشت.
او می گوید: ما قفل شدیم و در مبارزه ای کامل مورد فشار قرار گرفتیم.لوازم مدرسه حمل می کردیم اما هر دقیقه با لوازم بمب گذاری مواجه می شدیم.مردیکه برای ما چای می ریخت ممکن بود همان کسی باشد که شب به سمت ما آتش می گشاید.
سیلاس از دیدن مدرسه ها شوکه شده بودو می گوید: طبقه ها کثیف بودند و پنجره ها شکسته.از برق خبری نبود.تنها ردیف هایی از میزها فضای آنجا را پر کرده بودند و هیچ چیزی بر روی دیوارها نصب نبود.
اما کودکان انگار همان کودکانی بودند که در فیلادلفیا ترکشان کرده بودم.
سیلاس ادامه می دهد: پسر کوچکی که از بالا تا پایین براندازم کرد با انگشت شستش به من علات میداد.
این کودکان می توانند همان دانش آموزان خودم باشند.سلاحم را کنار گذاشتم . هرگز نمیتوانستم بچه ها را با اسلحه ای در دستانم دوست داشته باشم.
سیلاس بعد از 425روز دوری در بهار گذشته به وطن بازگشت.پاییز امسال او به تدریس در مدرسه فیلادلفیا باز می گردد و بجای پاسبانی 27 ساعته در برج مراقبت به خواندن کتاب "آرتور به مدرسه روزانه باز میگردد" می پردازد.
سیلاس می گوید: خیلی عالیست که برگشتم.
سنگ دعا؟؟سنگ دعا را هم هر جایی می رود همراه خودش می برد.
+ نوشته شده در چهارشنبه 12 دی1386
ساعت 7:21 بعد از ظهر توسط محمد.پ
|
|