|
روم به دیوار اصلی تالار شهر, ولی اونروز که داشتم از خیابان کنار تالار رد می شدم, شدیدا به دستشویی احتیاج داشتم. چند دقیقه صبر کردم آنالیز کنم آیا تا رسیدن به خونه میشه تحمل کرد, که جواب آنالیزم منفی بود.
رفتم سمت توالتهای داخل پارک دانشجو . واویلا! کلی آدم مثل من منتظر بودند که برن اون تو و خیال خودشون راحت کنند و لپ گل گلی برگردند و برن پی کارشون .
عجیب بود ! تعداد توالتها 5 تا بود ولی فقط توی یکی میرفتن و در بقیه توالتها بسته بود . چند دقیقه صبر کردم . اما تحملم سر اومد . طوریکه به نفرات اولی توی صف چپ چپ نگاه می کردم, پرسیدم : توا لتهای دیگه رو چرا نمیرین ؟ بنده خداها از ترس و با لهجه ی غلیظ جواب دادند : بقیه هم فقط توی این توالت می رفتن . یکی دیگه که انگار توی زندگیش فقط سیبیل بلند کرده بود گفت : حتما بقیه خرابن . یکی دیگه که موهای تیغ تیغی عجیبی داشت,صداش رو صاف و صوف کرد و گفت : شهرداری گفته فقط باید برین تو این و خلاصه داشت بحث در می گرفت .
انواع و اقسام فشار تو بدنم زیاد شده بود.
توی این بحثهای پیچیده فلسفی بود که تصمیم گرفتم طی یک حمله انتحاری صف رو بیخیال شم و برم توالتهای دیگه رو باز کنم .
وقتی اون یکی توالت رو باز کردم دیدم خالیه و آماده ی بهره برداری ! با خشم به افرادیکه جلوتر از من توی اون صف کذایی بودند نگاه کردم و اول با پای راست رفتم به داخل – اشاره به آموزه های دینی حتی در سختترین شرایط – و شروع به فعالیت کردم . با اینکار من 3 دستشویی دیگر هم به کار افتاد و صف بیهوده از بین رفت .
وقتی به شکر الهی فعالیت تمام و کمال انجام شد سخت برای اون بنده خداهایی که توی صف منتظر بودند و حتی جرات نداشتند توالتهای دیگه رو نگاه کنند ناراحت شدم .
بله ! این جامعه ی ماست که 95 درصد از افرادش هیچگاه نمیخوان ریسک کنند و فقط میخوان ببینند نفر جلویی چه کار می کند ؟! و این راه را برای 5 درصد باقیمانده باز گذاشته تا هر بلایی می خوان سر بقیه بیارن .
+ نوشته شده در پنجشنبه 24 مرداد1387
ساعت 11:37 بعد از ظهر توسط محمد.پ
|
|