|
مطب پر از جمعیت بود. طوریکه هیچ صندلی خالی نبود . همه منتظر دکتر بودند . پیرزن که دستهایش را بر روی زانوهایش گذاشته بود با نگاه ملتمسانه ای به جمعیت نگاهی انداخت .
پیرمرد که وارد اتوبوس شد مرد جوان به سرعت از جایش بلند شد تا او بنشیند . پیرمرد دعای خیری کرد و به مرد جوان به زیبایی فهماند که چقدر اینکار برای او ارزشمند بوده است . مرد جوان جوانمرد نیز پاسخ داد : وظیفه ام است .
چهره های کاملا خسته نگاه پیرزن را خوب می فهمید . ایستادم تا پیرزن بنشیند . با اینکه می دانستم حداقل باید چند ساعت منتظر بمانم . پیرزن تشکر کرد و دعای خیر . دعای خیری که خیلی دوستش دارم چون مطمئنم موثر می افتد . گفتم : خواهش می کنم کاری نکردم . داشتم فکر می کردم منهم روزی دستهایم روی زانوهایم خواهد بود .
هدفون را بر گوش می گذارم . سهیل نفیسی شعری از سهراب می خواند :
آی آدمها
که بر ساحل نشسته
شاد و خندانید
یک نفر در آب
دارد می سپارد جان
روی این دریای تیره و تند و سنگین
...
+ نوشته شده در چهارشنبه 2 بهمن1387
ساعت 11:28 بعد از ظهر توسط محمد.پ
|
|