|
روز به روز کارها بیشتر می شه و وقت کمتر . همیشه لابلای این به هم ریختگیها به عرض زندگی فکر می کنم و از خودم می پرسم آیا این کارهایی که الان می کنم واقعا به عرض زندگیم کمک می کنه یا نه؟ نکنه که این کارهایی که انجام می دم بیهوده باشند و هیچ هدفی نداشته باشند و من توی خیال باطلم فکر می کردم که اینها خیلی هم هدفمند بودن؟!
روز به روز نیازها بیشتر میشه و دخلمون تکون نخورده . یک جمله بگم خلاص : روز به روز زندگی داره پیچیده تر می شه . نمی دونم این واسه اون پیرمردی که روی نیمکت پارک نشسته هم همینطوره ؟! یا واسه اون پسرک با نمکی که داره با نگاهش دختری که از روبروش میاد می خوره هم همینطوره؟! یا واسه اون مادری که بچه اش واسه اینکه براش اون اسباب بازیرو نخریده داره دستشو گاز می گیره هم همینطوره؟!.نمی دونم ولی برای من که همینطوره . روز به روز پیچیده تر .
این سئوال که ما از کجا اومدیم و به کجا قراره بریم رو بالاخره کسی جواب نداد؟؟!از تو سر رسیدهای من که اینهمه کار ریز و درشت توش نوشتم که جوابی پیدا نمی شه .مطمئنم. از دفتر اون آقا مغروره که فکر می کنه همه نوکرشن چی ؟نمیدونم . از سر رسید اون خانومه که هر روز میره چسب دماغ می خره هم فکر نکنم جوابی واسه این سئوال پیدا بشه .پس کی می دونه ؟؟. یه چیزایی این آخوندا میگن . ولی همش مبهمه خودشونم نمی دونن چیه . واسه همینم از همه گیجترند . ولی خدا کنه تا ما این چند صباح زندگی که واسمون مونده یکی واسش جواب پیدا کنه که ما نگون بخت کپه ی مرگمونو نذاریم .
از وقتی جرات پیدا کردم از بقال سر کوچمون موبر بخرم جراتم پیدا کردم از کس و ناکس سئوال فلسفی بپرسم .هفته ی پیش از یکی از همکلاسیها یه سئوال فلسفی پرسیدم که خودمم اولش نفهمیدم چی پرسیدم . ولی اینهفته می گفت هنوزم به سئوالت فکر می کنم و بخودم می گم عجب سئوالی . سئوال من این بود : اینجا چیکار می کنی ؟به همین سادگی .
+ نوشته شده در دوشنبه 11 خرداد1388
ساعت 1:53 قبل از ظهر توسط محمد.پ
|
|