|
بعد از یک روز پر التهاب و پر استرس اصلا حواسم نبود که پشت فرمونم و دارم خیابونهای شلوغ که از هر ۳۰ جهت آدم و ماشین ازشون میزنه بیرون یکی یکی پشت سر می ذارم . با خودم توی فکرهای خودم غرق بودم و یکسری خاطرات تلخ رو مرور می کردم . همینکه اومدم از چراغ سبز رد بشم زرد شد و باید وایمیستادم تا چراغ سبز بعدی .
چهار راهی که معمولا پشت چراغ قرمزش وایمیستم و هیچوقت تاحالا نشده بود که چراغ سبز باشه وقتی من از ته خیابون به سمتش مییام .
پیرزن با اون لبهای خندونش و صورت چکیده اش و اون چشماش که هزاران حرف واسه گفتن داشت پشت چراغ قرمز یکی یکی به ماشینها دسته گلهای رزش رو برای فروش نشون می داد.
داشتم خوب نگاهش می کردم . نیمه شب بود . گل رز. پیرزن . چراغ قرمز . خاطرات تلخ . پیرزن خیلی آروم حرکت می کرد . انگار پاهاش نای حرکت نداشت . اما بالاخره خودشو با گلهای رزش بین این ماشینهای آهنی حرکت می داد .
پیچ ضبط رو پیچوندم . دیدو (DIDO)داشت می خوند :
اگر به عشق معتقد نباشم
چیزی برایم زیبا نیست
همه چیز برایم بی ارزش است
چیزی برایم جدید نخواهد بود
اصلا من می توانم بدون عشق زنده بمانم ؟
....
غرق آهنگ بودم و آه می کشیدم که پیرزن دیگه به ماشین من نزدیک شده بود و چشمهاش رو از نزدیک می دیدم . گلهاش رو به من نشون داد . نمی دونستم چیکار کنم . بخرم یا نخرم . کاش یه کسی توی زندگی منم پیدا میشد که ارزش این گلهای رز رو داشته باشه . ...
+ نوشته شده در پنجشنبه 19 شهریور1388
ساعت 3:48 بعد از ظهر توسط محمد.پ
|
|