تبليغاتX
زمانه ی ما

خانه | پست الکترونیک | آرشیو

زمانه ی ما

دانایی یعنی تسلط , تسلط یعنی احترام , احترام یعنی جامعه ی مدنی


ساعت 2:30 دقیقه تهران به مدت 5 ثانیه لرزید . منتظر اخبار مربوط به شدت لرزه هستیم . البته بنده در جنوب شرقی تهران هستم و شاید نقاط دیگر نلرزیده باشد .



+ نوشته شده در شنبه 25 مهر1388 ساعت 2:37 بعد از ظهر توسط محمد.پ |

یکی از موسیقیدانان سبک عصر جدید که خیلی کارهاش رو دوست دارم رابرت مایلزه .چند سال پیش مطلبی از او در وبلاگ نوشته بودم که بعدها با کمک سایت وبگذر متوجه شدم هر کی واژه ی رابرت مایلز رو به فارسی در گوگل جستجو می کرده گوگل وبلاگ بنده رو جز سایتهای اول معرفی می کرده .خیلی حال کردم که گوگل مارو انقدر تحویل گرفته و کلی انرژی گرفتم. امشب بعد از مدتها که دنبال آلبوم ارگانیک میگشتم تونستم یه لینک فوق العاده از کارهای رابرت در کتابخانه رپیدشیر پیدا کنم. گفتم بد نیست این لینک عالی رو بذارم اینجا که هر کی از این به بعدبخاطر رابرت اومد اینجا از داونلود کارهاش بی نصیب نمونه .

http://rapidlibrary.com/index.php?q=robert+miles&page=3&filetype=



+ نوشته شده در سه شنبه 21 مهر1388 ساعت 10:25 بعد از ظهر توسط محمد.پ |

با اینکه تقریبا آدمی هستم که به این ضرب المثل خدا گر زحکمت ببندددری  ز رحمت گشاید در دیگری خیلی معتقدم اما اینروزها هر چه قدر خواستم غم در قلبم نفوذ نکنه نتونستم . مرحم دلم شده نوشتن و موسیقی. حتی این غمها روی کیفیت تدریس در کلاسهام تاثیر بدی گذاشته و رمق گذشترو ندارم . خوشبختی از نظر من احساس خوب داشتنه.درسته که ممکنه تا حدودی مسایل مالی در اون دخیل باشه اما خوشبختی چیزی جز داشتن احساس خوب نیست .احساس خوب بابت کاریکه در حال انجامش هستیم .به نظر من ممکنه کسی با ۱۰ تومن احساس خوبی بهش دست بده اما یکی با ۱۰ میلیارد تومن نتونه اون احساس رو داشته باشه. 

چندین سال بود که با خانواده ای آشنا شده بودم که مجتمعی از آدمهای پولپرست و ... بودن و همیشه می ترسیدم که بالاخره به من ضربه ی سنگینی وارد کنند و این ضربه ی سنگین بالاخره وارد شد و حالا قضیه اش بماند . من ماندم و تلنباری از غم و خاطراتیکه توی هر قسمت شهر از این ماجرا دارم . هر کاری هم می کنم راحت نمیشم . مسافتهای طولانی پیاده روی می کنم . تنها سینما می رم . تنها کافی شاپ میرم .حافظ میخونم و ... اما بازهم این غم اینگار قرار نیست از دل من بره . توی جامعه ی ما که تقریبا همه حیران و سرگردانند من بیشتر از همه حیران و سرگردان شدم . به هیچکس اعتماد ندارم و احساس می کنم برای همه تا زمانی ارزش داری که نیازشون رو برطرف کنی. مثلا اگه نیاز آدمهای پولپرست رو رفع کنی و جیبت پر پول باشه براشون بهترین آدم دنیا میشی اما اگه تو جیبت پول نباشه دیگه برات ارزشی قایل نیستند .حالا هر چقدر تو به ارزشهای انسانی پایبند باشی.برای اونها این مطرح نیست. و این احساس بد داره بدجوری رو من غلبه می کنه.هر چقدر سعی می کنم در ظاهر سرزنده باشم اما باطنم زنده نیست.  

اما دلخوشیم همین تیتریه که برای این مطلب زدم . کارهای النی کارایندرو و ژان پیر ژانت و جورج وینستون رو گوش میکنم و سعی می کنم با مرور خاطرات گذشته عبرت بگیرم . و به سوی خدا دعا میکنم تا هر چه سریعتر منرو به اون احساس خوبیکه در گذشته ی نه چندان دور داشتم برگردونه .

فاصله ی بین عشق و نفرت به اندازه ی یک شب رو به صبح رسوندنه. و فاصله ی احساس خوب و بد هم همینطور .

جبران خلیل جبران جمله ی زیبایی در مورد درد داره :

درد شما شکستن پوسته ایست که فهم شما را در بر دارد .  

 



+ نوشته شده در دوشنبه 20 مهر1388 ساعت 10:1 بعد از ظهر توسط محمد.پ |

ديدی که يار جز سر جور و ستم نداشت
بشکست عهد وز غم ما هيچ غم نداشت

يا رب مگيرش ار چه دل چون کبوترم
افکند و کشت و عزت صيد حرم نداشت
بر من جفا ز بخت من آمد وگرنه يار
حاشا که رسم لطف و طريق کرم نداشت
با اين همه هر آن که نه خواری کشيد از او
هر جا که رفت هيچ کسش محترم نداشت
ساقی بيار باده و با محتسب بگو
انکار ما مکن که چنين جام جم نداشت
هر راهرو که ره به حريم درش نبرد
مسکين بريد وادی و ره در حرم نداشت
حافظ ببر تو گوی فصاحت که مدعی
هيچش هنر نبود و خبر نيز هم نداشت





+ نوشته شده در یکشنبه 19 مهر1388 ساعت 6:25 بعد از ظهر توسط محمد.پ |

بازم وقت برگشتن به خونه رسیده بود و رانندگی کردن توی این ترافیک سنگین امان ازم بریده بودو کلی خسته بودم . خدا خدا می کردم که هیچ مردم آزاری جلوی درب پارکینگ پارک نکرده باشه . حالا بگذریم که همسایه های کناری هم ماشینشون رو طوری پارک نمی کنند که آدم بتونه راحت از شیب غیر استاندارد پارکینگ رد بشه و به ماشینهایی که توی پارکینگن نزنه .

دم در رسیدم.

به به !یه آدم فداکار و از خود گذشته نه تنها ماشینو ولو کرده روی پل که حتی عبور ماشینهای دیگه تو کوچه هم دچار مشکل شده و خدا می دونه چند تا دعوا پیش اومده  واسه ایرانیهای عزیزی که فقط توی رفتن و اومدن عجله دارند نه هیچ چیز دیگه ای که کی اول رد بشه.

خلاصه ماشینو بردم یه جای دیگه گذاشتم تا راه بند نیاد . بعد اومدم دنبال صاحب ماشین خوشفرهنگ .در هر کیو می زدم می گفت : ای بابا چند بار میپرسین . والا مال ما نیست . شصتم خبر دار شد همسایه های دیگه ساختمون ما هم دنبالش بودن و گیرش نیوردن.داداشو دیدم گفت: که دنبالش نگرد . گفتم: چرا . گفتش منو و همسایه ی طبقه اول یکساعت دنبالش گشتیم اما پیداش نکردیم .بیچاره طبقه اولی مریض هم دارند و حتما می خواستند مریضشون رو جایی ببرند.  گفتم یعنی می گی پنچرش کنیم و حقشو بذاریم کف دستش؟. آخه آدم انقدر شعور نداشته باشه که حداقل یه یادداشت بذاره بگه من کجام؟یا یه شماره تلفنی چیزی بذاره ؟

رفتم طرف چرخش که فسش کنم اما آخر سر دلم نیومد . گفتم شاید این از ما بیچاره تره. خدا رو خوش نمیاد . بی خیال شدم . به داداش گفتم : یه قلم کاغذ بیار . داداش گفت :فحش ننویسی زشته ها . گفتم: نه بابا .بزرگ نوشتم : شعور؟؟؟ کاغذ گذاشتم زیر برف پاک کنش.

پ.ن بی ربط : اینروزها چه حالی میکنم با خوانندگی سهیل نفیسی.واقعا اشعار زیبایی رو با سبک منحصر به فردش انتخاب کرده و  ارایه کرده . و چه حالی میکنم با لیلی افشارکه گیتارش آدمو مست می کنه. اگه می خواید بخرید : ۱)آلبو م ریرا خواننده : سهیل نفیسی. ۲)آلبوم ساغر (بدون کلام ) نوازنده : لیلی افشار (نخستین بانویی که در دنیا موفق به اخذ درجه ی دکترا در نوازندگی گیتار شده). از موسیقی فروشیه سیاه وسپید کنار سینما بهمن تو میدون انقلاب خوب می تونید اینها رو بخرید. اگه می خواید با کلاس تر باشید و اینترنتی بخرید این سایت فروشنده ی خوبیه : آهنگسرا http://www.ahangsara.com/

 

 

 



+ نوشته شده در جمعه 17 مهر1388 ساعت 11:50 قبل از ظهر توسط محمد.پ |

گاهی اوقات همه دوست دارند اما اونی که دوست داری دوست داشته باشه دوست نداره...

گاهی اوقات همه هستن اما اونی که دوست داشتی باشه نیست ...

گاهی اوقات همه تولدت رو بهت تبریک می گن اما اونی که از همه بیشتر دوست داشتی ازش تبریک بشنوی بهت تبریک نمیگه...

گاهی اوقات مجبوری بخندی اما ته دلت داری گریه می کنی...

گاهی اوقات با اینکه دوست داری جایی بری دوست(رفیق) نداری که جایی بری....

گاهی اوقات دلت تنگ میشه واسه همه دلتنگیها...

گاهی اوقات با اینکه اصلا وقت رفتن نیست زود وقت رفتن می رسه...

گاهی اوقات بی خداحافظی می ری چون دوست نداری خداحافظی کنی...

گاهی اوقات محتاج سلام نیستی اما اون سلامیکه دنبالش می گردی نیست ...

گاهی اوقات تلاش می کنی همه چیو فراموش کنی اما بازم می رسی به نقطه ی اول ...

 



+ نوشته شده در سه شنبه 14 مهر1388 ساعت 6:30 بعد از ظهر توسط محمد.پ |

یک پایان تلخ بهتر از تلخی بی پایان.

پ .ن :تاثیر گذار ترین دیالوگ فیلم درباره ی الی به نظر من جمله ی بالا بود .



+ نوشته شده در شنبه 11 مهر1388 ساعت 7:35 بعد از ظهر توسط محمد.پ |

منوی اصلی

درباره ی وبلاگ


محمد.پ هستم.متولد ششم شهریور 1363.اجتماعی می نویسم.گاهی هم سیاسی,فرهنگی,هنری و ورزشی.در رشته ی تدریس و ترجمه ی زبان انگلیسی درس خوانده ام و هم اکنون نیز در کنار ادامه ی تحصیل در رشته های دیگر به تدریس و ترجمه می پردازم.اینجاو آنجا هم قلمی می زنم.نوشتن را یکی از بالاترین نعمت های الهی می دانم و هدفم از نوشتن بهتر فکر کردن و گرفتن نتیجه ی بهتر در زندگی است.آرزویم جهانی آباد و مردمانیست که در صلح به شادی روزگار می گذرانند.

آرشیو

دوستان اهل قلم

سایت های مرتبط

امکانات

RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM





Powered by WebGozar

قالب وبلاگ بلاگفا

کلیه ی حقوق مادی و معنوی وبلاگ zamaneyema محفوظ می باشد.
طراحی شده توسط یاس تم